تبليغاتX
دخمل ناز

دخمل ناز

براي دخترم زينب

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

مامان زینب مثل  همیشه با اطمینان کامل لوبیا قرمز ها را می گذارد در اختیار دخترک تا با آنها بازی کند و خودش در این فرصت بتواند لای آن کتاب فلان فلان شده را باز کند ...

یک ربعی سرگرم است و مامان زینبی بسی به خودش و دخترش و بازهایشان!!!!افتخار میکند!!!(کمی صبر کنید ادامه دارد ماجرا!)

زینبی مامان را صدا میزند

مامان ریلکس میرود اشپزخانه و بعد یهویی این شکلی میشود :و میگوید:زیننننب و بعد این شکلی میشود و بدو میرود دوربین را میاورد... البته این خنده را یواشکی تصور کنید که زینب نفهمد!

حالا که عکسمان را گرفتیم شروع میکنیم به نصیحت دخترک و کلاس درس اخلاق و نظم و بهداشت و...

زینب!!اینا چیه؟؟؟؟ و باز هم یواشکی

زینب با اشاره به کابینت ادویه و حبوبات:این!

مامان زینب و در ظاهر:منم میدونم این، اینه!   چرا برداشتیش؟

زینب ظرفها را نشان میدهد که میخواسته ادویه ها را بریزد روی این ظرفها

و چقدر هم قشنگ با قاشقش خالی میکرد زردچوبه ها را!

بله زینب خانومی زردچوبه ها را برداشته و کاملا عادلانه بین تمامی ظرفهایی که مامان برای بازی در اختیارش گذاشته تقسیم کرده!

مامان زینب:زینب اینا رو ریختی.. فرشو کثیف کردی... من چجوری تمیزش کنم؟؟؟؟

سریع می رود جارو نبتون قرن بوقمان را می اورد و شروع می کند روی زردچوبه ها می کشد! و خوب به به خورد فرش می دهد! 

بعدش هم کیفی میکند که دستهایش رنگی شده و لباسهایش نیز هم!!!!

ما هم لباسهای کثیفش را نشانش می دهیم تا شاید درس عبرتی بگیرد و دوباره دست به زردچوبه ها نزند

و زینبمان خیلی ریلکس و مثلا ناراحت ازین جریان:نُچ  نُچ  نُچ

و همچنان به رنگ بازیشان ادامه می دهند!!!(نصیحت پذیریت منو کشته)

یواشکی:بماند که هر چه لوبیا ها  و ظرف و ظروف  حاصل دسترنج خانومی را میشستم ،فقط می خندیدم به هنر دخترک ... و البته چقدر خوشحال بودم که زردچوبه برداشته و نه فلفل!

خاله زنگ میزند و در جریان هنر اخیر خانومی قرار می گیرد و کلی برای من و فرش آشپزخانه حرص میخورد و وای وای میکند!

و در نهایت هم شونصد بار قربان صدقه ی دخترک می رود!

پ.ن:عکسدار شد!!!

اینم عکس گوشواره زینب برای یه دوست مامان ریحانه:

گوشواره ی زینبی

پ.ن:بازی ها هم به روز شد

 پ.ن:عنوان پست ترکیبی شد از پیشنهاد دهنده عنوان و عنوان و پیشنهادی!!!!

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 17:11 توسط مامانی|

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

زینبی عکس زیر اولین باری بود که کف کفشت میخواست کمی خاکی یا گلی بشه!!!خوشحالم!

تو عکس زیر چون کتت رو درآوردم ایجوری کردی یعنی سردمه!

خنده هایت عشق است!

چنتای دیگه هم هست تو ادامه مطلب! زحمت کلیک رو ادامه مطلبم با شما!

راستی نظرتون در مورد عکس پروفایلش چیه؟قبلی بهتر نبود؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط مامانی|

وقتی دیدارهای مجازی واقعی می شوند چه می شود!!!!

اتفاق خاصی می افتد آیا؟؟؟؟

بلی!!!

مثلا (به قول خانوم زبانمون:فر اگزمپل!!!!)

۱:مامان زینبی که در ذهن بعضی ها!!!! ۴۰ ساله به بالا هستند یهویی می شود بیست و چند!!!ساله!(چندش را نمیخواهم بگویم مگر زور است!)

۲:فهیمه چی بگم در موردتو!؟!؟

۳:آن وقت آن مامان طهورا که می شود همان نرجس خاتون خانوم مامان طهورا خانومی که قبلا بوده ... و چون قبلا برای ما واقعی شده بود دیگر واقعی است !

فقط نمیدانم آیا خانه ی شان را عوض کرده اند و رفتند جایی دورتر از شاهرود آیا؟؟؟

۴:وآقای شوهریشان که  مظلوم بودند در برابر همسریشان!!!!!! (نزن خوب راست میگویم خوب!)

و الحق زن و شوهر بلد بودند دخترک را بخندانند بد جور! و البت ما هم بلد بودیم ها!

۵:و آن قطره ای که قبل ازینکه ما مامان زینب شویم  و او قطره!!!با هم رفیق بودیم و عروسی اش اولین عروسی بود که زینب جان ما میرفت البته فکر کنم!!نزدیک تولد قمری زینب بود فکر کنم!یادت هست!؟؟

همکلاسی دانشگاه...واقعی بودی پس و پس از آن نتی شدی

 

و اما بر و بچ و عناصر اصلی و باعث و بانی این دیدار:

زینب،محمد پرهام،طهورا

 

زینب با محمد پرهام خاله بازی میکند!!!!خوب راست می گویم یکی شان برای آن یکی شان چایی می ریخت!

بعد بر سر اسب پلاستیکی زینب!!دعوایشان می شد و ما باید بینشان صلح بر قرار می کردیم و نوبتی آنها را سوار بر اسب قرمز می کردیم!!!ظاهرا طهورا هم از اسب خوشش آمده بود!

بعد طهورای شیرین عسل که میخندید همه اش ولی ماماش میگفت نمیدانم چرا بیقرار است امشب!!!!

فکر میکنم در حالت عادی کلا  طهورا باید لبخند بر لب باشد دایما و حتی اخمی به چهره نیاورد!!!

و باز هم دخترکمان که با آن آقای بد اخلاق سابق و خوش اخلاق اخیر رفیق شد و افتخار داد کمی صبحانه از دست ایشان خورد!(خورد اصلا؟؟؟؟)

بس است دیگر!!!!

در پایان جا دارد تشکر بنماییم از:

نرجس خاتون عزیز که خیلی سریع قندان قندمان را برایمان آورد...برای اطلاعات بیشتر در مورد جریان قندان همینجا کلیک بفرمایید!!!!

از شوهر مامان طهورا که زحمت کشیدند آن ساک پر از کادو را از پله ها بالا آوردند و ما را ذوق زده کردند!

از فهیمه! که هم خودش و دوربینش هر دو با کلاس بودند و اجازه داد ما دست به بند دوربیش بزنیم و عقده ای نشویم!

از شوهر مامان پرهام!!! که سفارشی که به خانومش کرده بودیم را عملی کرده و سر راهشان نان و ماست خریده بودند

(ما به شوخی برا فهیمه کامنت گذاشته بودیم که:حالا که تشریف میارین سر راتون ۴ تا نون و یه سطل ماستم بگیرین!بعد دیدم اینا با نون و ماست اومدن وارد خونه ی ما شدند!)

قطره!!!از تو هم تشکر کنم؟؟؟؟؟ولش کن پست طولانی شد مردم خسته میشن!(طفلکی تو!!به تو که رسید وا رسید!) ایشالا سری بعد طفلی شوهرتم با خودت بیار!

پ.ن:دست همتون درد نکنه بابت همه ی سوغاتی ها و کادوها...

پ.ن:خدایا ما را برای ۴ تا عکس محتاج یک عدد فهیمه نکن!الهی آمییییییییین!!!

بعدا نوشت:عکسها رسید

محمد پرهام، زینب

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:4 توسط مامانی|

بی تعارف یکی بگه شکلک ذوق مرگی کجاست؟

خوب چیه؟ ذوق مرگ شدیم خوب!

دیشب شهره مامان مینوی عزیز برام کامنت گذاشته بود که وبلاگ زینبو تو نشریه شهرزاد معرفی کردند

من فکر کردم شوخی میکنه

ولی نه ظاهرا جدیه!

اینم عکسش که بازم شهره جون زحمتشو کشیده برام!

خلاصه ی کلام همین دیگه!

در پایان جا دارد!از مجله شهرزاد تشکر کنم...(خو چی بگم!!! دست و پامو گم کردم خوب!خوب ندید پدیدیم خوب!خوب همینا دیگه خوب!)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:47 توسط مامانی|

ما یکی دو روز است میخواستیم پست روز مادرانه بزنیم ولی اصلا دست و دلمان به این صفحه کلید نمیرفت که نمیرفت!

خوب چه کنیم ؟همه اش فکر میکردیم این شوهرمان ما را دوست نمیدارد

و هی با خودمان ذکری را که در چند پست قبلی یاد آوری کرده بودیم را هی با درجه ی خلوص بیشتر زمزمه میکردیم

وبرای اینکه بیشتر دلمان خوشحال باشد خودمان پیشاپیش دست پیش گرفتیم که خدای نکرده پس نیفتیم!

و در همین راستا به شوهر جانمان اعلام کردیم که ما کادو نمیخواهیم و کادو نخری برای ما که ما اصلا هیچ چیزی لازم نداریم!

خلاصه دیدیم هی همه ی مردم خوشحالند ولی ما خیلی معمولی هستیم و انگار نه انگار که روزمان است...!!!

نمیدانستیم که دل ما جای دیگری گیر بوده است و ما ...

(دندون رو جیگر بذار تا بفهمی دلم کجا گیر بود خوب!عجووووووووووول!!! بله با همتونم!)

خلاصه

الان که آمدیم خانه یمان یهویی یک کادوی ژیگول روی میزمان دیدیم و بسی ذوق کردیم و کلا حس کردیم که روز مادر هست و حتی روز زن هم هست و خلاصه همه ی روزها شد برایمان!

بله شوهر جان رفته بودند برای ما کادو خریده بودند و جالب است که اینبار همه چیزش از ته ته دل به ته ته دلمان چسبید و الان انرژی گرفتیم که پست بزنیم و پز بدهیم که بله ما هم روز مادر و زن و اینحرفا داریم و ...

راستی کادویش آنقدر بهمان می آمد که گفتیم برو دوتا ی دیگر هم برایمان بگیر!!!

پس آقایان دقت کنند که اگر چیزی برای زنجانشان میگیرند ،جوری بگیرند که خیلی بهشان نیاید چون باید بروند چند تای دیگرش را هم بگیرند!

این بود روز ما و ...

راستی عروسی ما هم در روز ولادت حضرت فاطمه در سال ۸۴ بود!

عکس کارت عروسیمان را هم میگذاریم!

اینم کارت عروسی و اینم هدیه روز ما!(یه دونه شال بود توش با یه چیز دیگه که شوهرم گفته نگی!(پینو کیو!)

اینم یه عکس از صاحب وبلاگ!!!

زینب من!

خوب دیگه الان که خیالم از بابت کادو راحت شد!!!روز همه ی مامانها رو بهشون تبریک میگم!

 

راستی تا یادم نرفته باید از همینجا از همه ی دوستان و فک و فامیل و آشنا هایی که ما رو قابل دونستن و تبریک گفتن تشکر کنم!(خودم یاد اعلامیه های تشکر بعد از مراسم چهلم و اون حرفا که از همه تشکر میکنن افتادم شما رو نمیدونم!!!)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:50 توسط مامانی|

دوتا عکس علی الحساب...باقیش ایشالا بعدا...هوارتا عکس داریم...

 

زینب،عارفه،نمایشگاه گل و گیاه مشهد

زینب،نمایشگاه گل و گیاه مشهد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:53 توسط مامانی|

مامان طهورا گفته باشم تو حساب کتابام بی زحمت یک نصفه قندون قند رو هم اضافه کن که باید بهم بدی!!!!!!!!

بله !چیه؟ الکیه؟

بله خانومی همین دیروز!دوتا چایی ریخته بودیم برای خودمان و دخترمان! بعد دخترکمان با نی نوش چاییشان را نوش جان میکنند...نی را هم گذاشته بودیم روی چاییشان و قندان را هم در بغلش نیز هم...

من کجا بودم!!!پای سیستم گرامی در سوگ  وب حذفون طهور مهور شیرین عسل!

زینب :مامااان مامااااااااااان اَ:مامان بیا

رفتیم دیدم دخترک قندان قند را یکی یکی در چاییشان انداخته اند

و با نی هم زدن فرمودن کردند ...

بعد که در نهایت فقط گل روی قندهای قندان در قندان مانده بوده !مامان را صدا میزند که بیا قندان را قند کن!!!!

من+ شکلک یواشکی منفجر شدن از خنده

بعد کاملا خودمان را جدی گرفتیم و :زییییییینننننننبببببببببببب!چرا اینهمه؟؟؟ مگه نگفتم دوتا؟؟؟

زینب:نچ نچ با حالت تاسف!

من:خوب قندا رو تموم کردی من با چی چاییمو بخورم

زینب سریع اشاره به کابینت معدن قند! و کاملا جدی خودش رفت سمت کابینت که برایم قند بیاورد!

مامان زینب:ای بر پدرت صلوات زینبی!

مامان طهورا!منت گذاری رو حال کردی؟؟؟البته نصفه قندون بوده هااا!!بیشتر نیاری که شرمنده ام میکنی

 بعدا نوشت:بازیهایمان به روز شده است!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:43 توسط مامانی|

امانتم را تحویل دادم!!

خوشحالم...همین

 

ای پست خیلی کوتاه بود ...بعد ازون ورم هووجور اس ام اسای باحال روز زن برام میاد گفتم واستا تک و توکیشو که به خودم حسابی چسبیده رو بذارم اینجا تا فرصت کنم یه آپ عکسانه ی مشت!!!بذارم!!!

۱:زن بودن کار مشکلیست مجبوری مانند یک باو رفتار کنی ،همانند یک مرد کار کنی،شبیه یک دختر جوان بنظر برسی و مثل یک خانوم مسن فکر کنی!روز  زن مبارک...

۲:فقط چند روز دیگر به روز زن ماده...اگر میخواهید دچار افسردگی نشوید این ذکر را روزی ۱۰۰ مرتبه تکرار کنید:به درک اگه برام کادو نخره

۳:جهت فرار از دادن هدیه روز زن در این هفته احتمال وقع دعوا و قهر از طرف مردان بسیار زیاد است لذا با خونسردی و مهربانی این حیله را نقش بر آب کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط مامانی|

در مورد وبلاگ مامان طهورا :

من  خودم همین الان متوجه شدم که حذفش کرده...

خودم تو شوکم...

اعصابم بهم ریخته است ازین بابت...

همون بهتر که بگم حیف مامان طهورا برای این دنیای مجازی...واقعا حیفش...

چی بگم مامان طهورا؟

مامان طهورا !عجیب بهم ریختم...

پ.ن:توضیحی ندارم !شاید از احوالاتش هر از گاهی با اس ام اسی چیزی باخبر شدم...ولی برای دلیل حذف وبلاگش هیچی نمیتونم بگم جز حرف خودش تو آخرین پستش که گفته بود:واژه ها گله و سکون دارند...چه میدونم یه چیزی تو همین مایه ها...

 بعدا نوشت:دوتا پست قبلی هم ماله همین دیروزه

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:1 توسط مامانی|

امروز پسر عمه ی هم سن عارفه اومده بود خونه ی عارفه...مهدی بود اسمش...زینبم اونجا بود با عارفه بازی میکرد...بعد یه ربع رفتم یه سری بزنم بهشون...میبینم مامان عارفه میگه:بیا و ببین چه خبره...

میگم چی شده

میگه هیچی ازون موقع مهدی داره با عارفه دعوا میکنه!که چرا تو اسباب بازیهاتو نمیدی به زینب

آخه اون کوچیکه!آخه اون گناه داره!

اگه تو اسباب بازیهاتو ندی به زینب وقتی بیای خونه ی ما منم اسباب بازیهامو نمیدوم به تو...تازه اگه زینب بیاد خونه ی ما من همه ی ماشینامو میدم به زینب!

مامان زینب:خوب همتون پاشین باز بیاین خونه ی ما بازی کنین!

مهدی ماشین زینبو دیده بهش میگم مهدی جان سوارش نشی که میشکنه برو سرسره بازی کن...

مهدی:ماشین برا زینبه؟

آره

به زور میخواد زینبو بلند کنه و سوار ماشین کنه!

بعدشم عارفه و مهدی دعواشون میشه سر اینکه کی پشت ماشین زینبو بگیره!

و در همین اثنا که قرار شد نوبتی با هم کنار بیاین! و مهدی شدید عصبانی از دست عارفه که عارفه همش تند تند هل میده ماشین زینبو الان زینب میافته!!

و همون موقع از شانس بد عارفه ماشین زینب چپ میکنه و زینب میفته و گریه...

عارفه گریه که مهدی دعواش کرده...مهدی گریه که زینب افتاده و (من همش به عارفه میگم خودم هلش میده اون نمیذاره!دیدی انداختی زینبو!)

زینبم گریه که افتاده!

من و مامان عارفه:

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:18 توسط مامانی|


آخرين مطالب
» زینبی و یک شیشه لوبیای سحر آمیز!!!
» نمایشگاه گل و گیاه مشهد (سری 2)
» نشست سه گانه!+یه قطره!
» زینب ما هم نشریاتی شد!!
» روز ما هم مادر شد!!!!
» گل من رفته نمایشگاه گل
» خرابکاریهاتم شیرینه!
»
»
» بسوزد پدر چی؟؟؟؟
» تمام دنیای من...
» تخم مرغ!پماد!مامان
» ویژه نامه معلم نامه! به شیوه ی مامان زینبی!
» یک احساس ناز برای من
» شهر در امن و امان است!!!
» زینب:گوشواره میخوام ولی به چه قیمتی؟!؟!
»
» این چیه این چی جیه؟؟!!این کیه این کی کیه!
» در گوشی با دخترم
» بازی از نوع زینبی!

Design By : Pichak